تاريخ: 97/03/02 - 13:15 - گروه: جهاد و مقاومت - شناسه: 45
خاطراتی ازشهدای پلدختردرعملیات فتح خرمشهر

                                                  (راوی: نورالدین احمدی)
این مقاله درتاریخ 91/12/25 به قلم نورالدین احمدی نوشته شده است و اکنون درآستانه سالروز فتح خرمشهر تقدیم حماسه سازان آن عملیات غرور آفرین( بیت المقدس) می گردد.

                                                                                                            

خوشا روزی که گرم جنگ بودیم میان رنگها بی رنگ بودیم
دل هرکس شهادت را طلب داشت حدیث عشق ومستی را به لب داشت
خوشا تنهائی شب های سنگر که دل بود وتمنا بود ودلبر
زمانی افتخاردستهامان زخم وتاول بود زمانی مشکل واندوهمان باگریه ای حل بود
زمانی آن چنان خندان بسوی شعله می رفتیم که آتش هم درآن شوراهورایی معطل بود
زمانی هرچه را منطق نشان می دادردکردیم هرآنچه عشق می فرمودمثل وحی منزل بود
ولی امروز ازآن شور ونواآیا نشانی هست خدایا کاش حال و روزما ماننداول بود
نمی خواهیم این دودودم دنیای فانی را خدایا کاش اندرسینه هامان گازخردل بود


بالاگریوه - هنوزبازرق وبرق دنیاومادیات خیره کننده آن اخوت ورفاقت نبسته بودیم که افتخارنصیبمان شد(عیدنوروزسال 62)به همراه بهترین جوانان این شهرستان.درپادگان حمزه سیدالشهداخرم آباد آموزشهای مقدماتی نظامی حضوردرجبهه راپشت سربگذاریم.عازم اهوازشده وبرای توجیه عملیاتی درپادگان ومنطقه ای بنام سپنتامستقرشدیم چندروزی رادرآنجابسربردیم وچون استان ماهنوزیگان رزمی مستقل تشکیل نداده بوددرقالب گروهان شهیدرحیمی،جمعی گردان جندالله ازتیپ المهدی سازماندهی شدیم.باتوجه به سابقه دردکلیه ای که داشتم،کلیه هایم به شدت دردگرفته بود.به شهید جمشید سلیمانی که احترام خاصی دربین بچه ها داشت،گفتم آقاجمشیدبایدهرطورشده فکری به حال این کلیه هابکنیداین کلیه هابه خیال خام خودمیخواهندمراازشرکت درعملیات محروم کنند،ولی اگرهردوراهم دراین پادگان جاگذاشته ام درعملیات شرکت می کنم جمشید خنده ای کرد وگفت:اجازه چنین کاری به کلیه هات نمی دیم.مرابرآمبولانسی سوارکردوبه بیمارستانی صحرائی برد. خلاصه دردکلیه هام آرام گرفت.ویکی دوروزبعدبانگ رحیل وزمزمه عملیات به گوش رسید .


شهیدفتح اله چراغی پیش نمازومداح گروهان بودوبقیه چون شمعی دوراوحلقه می زدیم که به نوای دلنشین (هرکجا هستی بیا تاج سرمایی) اوکه ازعمق جانش برمی آمدپاسخ داده وسینه می زدیم ازمهدی فاطمه استمدادمی طلبیدیم،شهیداسداله بیرانوند مردتقریبامسنی که بچه های خردسالش را درروستای سراب حمام رها کرده بود وبه عشق حسین بن علی(ع) به فرمان امام (ره) درجمع کاروانیان کربلای حسینی حضور یافته بود قوت قلبی برای بچه های رزمنده بود .

 

شهیدملکعلی کاوه فنی نیزکه سن وسال بیشتری داشت به همراه شهیداسدالله بیرانوند به بچه ها دلداری میدادند و آنها را به مقاومت و پایمردی فرامی خواندند.او نیز از روستای تنگ فنی بارها کردن کسب و کار و کشاورزی و زن و فرزندان خود رابه قافلة حسینی رسانده بود .

 

تبسمهای عارفانه جمشیدسلیمانی به بچه هاآرامش ميداد فریادهای تشویق کننده ودرعین حال مظلومانه شهیدایرج عیدی نژاد در زیرنور منورهای دشمن روحیه بچه ها را دوچندان می کرد. درحالی که در فاصله بسیارکمی از تیربارچی عراقیها بصورت سینه خیز درحال دورزدن دشمن ونزدیک شدن به سنگرهای مستحکم آنها بودیم. شهیدعیدی نژاد برای تقویت روحیه بچه ها درهنگام پرتاب منوردشمن در تاریکی شب می گفت: بچه هاحالا کتاب دعاتون را باز کنید و زیارت عاشورا بخوانید .


برادرجانباز«ملک حسین تقوی» درهمان ابتدای شروع عملیات پاهایش مورد اصابت ترکش خمپاره قرارگرفته بود.نگران ازاینکه امکان همراهی بابچه هاتاپایان عملیات برایش مقدورنبودمی گفت : اگر مرا جا بگذارید گرگها مراخواهندخوردوباگفتن این جملات میخواست هرطورشده تا آخرعملیات درکناربچه ها باشد .


برادربسیجی«عصمت مرادی»که بعدا مفتخربه پوشیدن لباس مقدس پاسداری شدٰدرحالی که درنزدیکی بنده درازکش کرده بود براثراثابت ترکش خمپاره کلاه آهنی اش پرتاب شده بودودرمقابل چشمان ماغلت می خورد و دور می شدفریادمی زدبخدا اون سرمنه که ازبدنم جداشده وداره غلت می خوره ومن که خنداندن بچه های رزمنده و دادن روحیه به آنهایکی از وظایفم شده بود به اوگفتم اگه سر تو ترکش برده پس این زبون بلندت کجاست که اینطوری بلبل زبونی می کنی؟ و او با عصبانیت می گفت وقت شوخی نیست بروسرم وبیار و من باخنده کلاه آهنی اش را که چندمترآنطرف ترپرتاب شده بود به او نشان دادم و گفتم خودت برو اون کلة زبون درازتوبیار.  


پس ازدوروزتعقیب دشمن ودرگیریهای تن به تن دراطراف خرمشهرورسیدن به پل نو،خرمشهربه محاصره نیروهای اسلام درآمدو پس ازبه اسارت درآمدن 19000 نفر از نیروهای دشمن و کشته و زخمی شدن 16000 نفرازآنهایی که دل به حمایت غرب وشرق بسته بودند، بچه های رزمنده پلدختری اولین گروه ازرزمندگانی بودندکه بااشک شوق واردخونینشهرشده و به شکرانه این پیروزی درصف نماز جماعت مسجد جامع ایستادند و شهیدچراغی بلافاصله بردیوارهای مجروح آن مسجد جملات یادگاری نوشت، شهیدکاوه فنی بربالای مناره مسجد پرچم باعظمت جمهوری اسلامی را نصب کرد وفریاد الله اکبر سرداد.


درشب عملیات وقبل ازفتح کامل خرمشهر،یکباره خودم رادرجمع ستونی ازرزمندگان دیدم که مسئول وجلودارآنهاباصدای بلند میگفت:بچه هاماگم شده ایم نمی دانیم داریم به چه سمتی می رویم فقط به ستون یک حرکت کنیدوپشت سرمن بیاییدتا ببینیم چه می شود.بنده که برای اولین باربوددرجبهه شرکت می کردم با خودم گفتم بگذارمن آخرین نفرستون باشم تا اگرخبری شدویا خواستیم اسیر شویم راه فراری باشد.


همه آن نیروهاکه شایددرحدیک گروهان بودندازروی یک کانال پریده وبه راه خودادامه می دادند.من ومجتبی جودکی که آخرین نفرات ستون بودیم،وقتی که به کانال رسیدیم ناگهان دونفررامشاهده کردیم که درگودالی که جای اصابت خمپاره بودکمین کرده بودندتابه محض این که آخرین نفرستون ردشد،ازپشت سرآنهارابه رگبارببندند.بلافاصله دایره ای ازرگبارگلوله اسلحه ام رادراطراف آنهاشلیک کردم وچندنفردیگرازبچه هاباصدای اسلحه متوجه شدندووقتی به آن دونفرنزدیک شدیم دیدیم که ازتکاوران مخصوص ارتش عراق هستندوازبس ترسیده بودندفرصت نکرده بودندانگشتانشان راازروی ماشه تیرباربردارند.آنهابلافاصله بانشاندادن اینکه مامی خواهیم تسلیم شویم به من نزدیک می شدند ودخیل دخیل می گفتندولی چون درآموزش ها به ما گفته بودندکه درعملیات شبانه نباید اسیربگیرید،دخیل دخیلهای آنان راه به جائی نبردو...سپس به سراغ تیربارآنان رفتیم ومشاهده کردیم یک نوارفشنگ حدوداهزارتایی برروی تیربارنصب وازضامن خارج بودوخلاصه اگردیرجنبیده بودم الان خبری ازاین راوی نبود.


بازگشت